|
ترانه ها و ناگفته هاي من!
|
توی این دنیای بی ارزش و هیچ ، روزگار برام دیگه نسخه نپیچ
همه راه ها و بروم بستی و باز، به سرت زد رد شم از این خم و پیچ
دیگه از این همه امتحان شدن ، خستم و از حالا مردودم کن
نمیخوام دلت واسم بسوزه و ، این دفه از ریشه نابودم کن
خوش بحالت با خدات همدستی! ، با خدات عهد جدیدی بستی
که من و آلت دستت کنی و ، پُز بدی تا آخرش هم هستی
عمریه عبرت سایرینم و ، خودم عبرت نگرفتم از خودم!
هر دفه نسخه میپیچوندی برام ، هی میگفتم برو که عوض شدم
تجربت کردم و این تجربه ها ، حتی یک لحظه به کارم نیومد
به امید ِ نسخه هات نشستم و ، پیر شدم اما نگارم نیومد
داوود عالیان
1390/4/16
16:56
پنجشنبه
طعم ِ تلخ ِ انتظار و ، گاهی وقتا ، تُو بچِش
فُرم ِ چهره ی غبار و ، گاهی وقتا ، تُو بکِش
تُو رو تو حادثه جُستم ، زیر ِ دوش ِ گریه شُستم
اگه قسمتم نبودی ، کاش نمی خوردی به پُستم
زیر ِ رگبار ِ غرورت ، تَن ِ شیشه ایم ترَک خورد
کمر ِ دلم شکست و ، پای ِ عشق ، چوب ِ فلک خورد!
به تُو وابَستم هنوزم ، مثل ِ امّاها به تشدید!
دیگه وقتشه دلم رو ، بسپُرم به غسل ِ تَعمید
تُو رو قدِّ ِ نفَسایی ، که کشیدی ، دوس داشتم
بیشتر از واژه و حرفی ، که شنیدی ، دوس داشتم
چی میشد بجای ِ فریاد ، از سکوتت می گُریختی
آب ِ پاکی و رو دستام ، قبل ِ رفتنت می ریختی
شعله ی عشق بودی امّا ، سهم ِ من همیشه دود بود
آخر ِ قصّه ی این عشق ، یکی بود یکی نبود بود!
۱۳۸۹/۷/۶
۱۵:۱۱
سه شنبه
داوود عالیان
خواب ِ آشفته
نقاب از چهره ی دُنیات ، نمی افته ، به آسونی
ازش چی دیدی جز سایه، تو این شبهای بارونی؟
تو خواب ، آسون بدست اومد ، نیازی که برات جون داد
حالا که خوابت آشُفتَس ، دلت مرگ ِ شب و می خواد
دَمار از روزگار ِ تُو ، در آوُرده سرانجامت
چی و می خوای بدونی تا ، نشی درگیر ِ اِبهامِت؟!
خدا رو سرزنش کردن ، شده رَسمی که پابرجاس
تحمّل کن که تقویمت ، پُر از فردا و فرداهاس
سراغی از خودت باید ، بگیری تا نفس داری
هنوزم راه ِ پیشی هست ، هنوزم راه ِ پس داری
1389/3/18
00:43
سه شنبه
حیفه!
نا ندارم صدات کنم ، یه لحظه سیر نگات کنم
سخته ولی باید دیگه ، از قفسم رهات کنم
گریه نکن که گریه هات ، خارجه از تحمّلم
رفتنیَم باید برم ، قسمت ِ من مرگه گُلم
دل بکن عاشقم نباش ، خسته شُو از این همه کاش
دست ِ خدا سپردمت ، خدا هواش و داشته باش
حیفه به جُرم ِ عاشقی ، بسوزی از پا در بیای
حیفه که بعد ِ مُردنم ، از خدا مرگت و بخوای
به قلب ِ رو به قبله ی ، من هیچ امیدی نیس که نیس
صُب (ح) نشده می بینی که ، روح توی ِ جسمم دیگه نیس
1389/5/1
03:29
جمعه
داوود عالیان
وقتی که آبروها بُردنیه
آبروی ِ رفته رو کی می خره
دیگه کم پیدا میشه سنگ صبور
باشه هم حوصله رو سر می بَره
وقتی که کِساده بازار ِ وصال
گربه رو کی دَم ِ حِجلش بکُشه
دل ِ شیشه ای رو می خوایم چه کنیم
وقتی دنیا پُر ِ سنگ و چَکُشه
آخه کی دل داره که بخوایم ازش
دل بسوزونه واسه شکسته دل
یا اقَلّاًاشک ِ تمساح بریزه
وقتی تو سوگ ِ وفا نشسته دل
تا حالا کی از خودش پرسیده که
این روزا کی جُور ِ عشق و میکِشه
کی واسش مهمّه که همسایمون
سَر ِ زا مُرد و حالا چِهلُمِشه
وقتی که تیتر ِ یک ِ روزنامه ها
این روزا داروی ِ ضدّ ِ چاقیه
نُسخه ی ما رو کی تجویز می کنه
نُسخه نیست ، باز جای ِ شُکرِش باقیه
نَقشِمون ، نقش ِ سیاهی لشکر ِ
زندگی بوده یه عمر ِ آزِگار
شاخ و شونه بکِشیم یا نکِشیم
شاخِمون و میشکنن ، آی روزگار
1389/4/10
03:35
پنجشنبه
داوود عالیان
باری که رو دوش ِ منه ، فریاد ِ خاموش ِ منه
همبُغض ِ دیروزم ببین ، هق هق ، هَمآغوش ِ منه
هی سایَت و از لای ِ در ، شبها تجسُّم می کنم
افسوس ، تا پِلک می زنم ، باز سایَت و گم می کنم
ترسَم هنوز از بودن و ، از لحظه هات جاموندنه
این کاغذای ِ شعرمم ، تنها واسه سوزوندنه
از چاله افتادن به چاه ، تقدیر ِ هر روز ِ منه
انگار محاله این طلسم ، حتی یه لحظه ، بشکنه
باری که رو دوش ِ منه ، سنگینتر از کوه ِ غمه
همپَرسه ی دیروز ِ من ، حالا سقوط ، همپَرسَمه!
1389/3/14
05:11
جمعه
داوود عالیان
در بنیاد ترانه
توی ِ این دُوره ای که - زود نجُنبی میشه دیر..........(ادامش تو بنیاد ترانه!)
من سیم ِ گیتار ِ دلت ، بودم و کوک نمی شدم
تُو باورم داشتی بِجاش ، من به تُو مشکوک می شدم
دنبال ِ سرنخ ِ جدید ، بودم و باز ، نَخی نبود!
همیشه قربونی ِ تُو ، بودم و مَسلخی نبود!
تموم ِ لحظه های ِ تُو ، تو مُشت ِ من ، جا شده بود
جواب ِ خوبیای ِ تُو ، حرفای ِ بی جا شده بود
شکستمت ، ساختی من و ، به گریه انداختی من و
امّا بازم عوض شدم ، بازم که نَشناختی من و!
مثل ِ جزیره ی دلت ، نبودی مَتروک می شدم
مثل ِ نگاه ِ آخرِت ، غرق ِ چُروک ، می شدم
سَمفُونی ِ مرگ ِ تُو رو ، باد نمی ذاشت که بشنوم
حالا که نیستی من دارم ، دنبال ِ این باد می دُوَم
1389/2/13
01:55
دوشنبه
داوود عالیان
سایه به دُور ِ کوچه و ، کوچه می گرده دُور ِ مرگ
زمان به صفر برس واسه ، درخت ِ در حسرت ِ برگ
دنیا شده آلوده ی ، یه عدّه مرد ، یه عدّه زن
دُوره ی اختناقه پس ، میگن گلایه نِق نزن
تجربه های ِ تلخ رو ، تجربه کردن نمی خواد
عبرت ِ سایرین شدن ، شَمعای ِ در مسیر ِ باد
تو اُوج ِ بی تفاوتی ، کی از دلش ساخته بُتی؟!
آخه کی از نبض ِ دلش ، واسه خودش ساخته نُتی؟!
کی مو رو از ماست می کشه ، وقتی که مجرم ، قاضیه؟!
وقتی خدا به مُردَن ِ ، یه بی گناهی راضیه؟!
تخت ِ مریضخونه پُر از ، قلبای ِ وابسته به شُوک
عین ِ تِراژِدیّه و ، واسه یه عدّه شده جُوک!
می ترسم از باوری که ، سِلاح ِ هر مُبتَدیه
تجربه میگه که بگم ، آی روزگار ِ بَدیه
۱۳۸۹/۱/۲۵
۰۰:۴۹
چهارشنبه
داوود عالیان
قلمم میشه دوباره ، دست به دامن ِ بهونه
کاغذای ِ تا نخورده ، مثل ِ بید ، دارن می لرزن
از مُچالِگی می ترسن ، بی تُو هیچّی نمی ارزن
سر ِ سطر ، از رو غریزه ، اسمت و نوشته بودم
قِید می کردم تو پرانتز ، که تُویی نبض ِ وجودم
نمی خواستی که بفهمی ، خواب و از چشام رُبودن
فکرایی که مثل ِ سایه ، دُورَم و گرفته بودن
رفتی و نرفته یادم ، نرسیدی تُو به دادم
وقتی که از غم ِ دوریت ، تَن به خاطره می دادم
نمی دونی چی کشیدم ، شاید هرگزم نَدونی
فایده ای نداره امّا ، باز میگم ، عزیز ِ جونی!
اگه حرفای ِ دلم رو ، قورت ندادم ، واسه این بود
که نگی مثل ِ همیشه ، همه ی حرفت همین بود؟!
گفتی و از رو نرفتم ، چه کنم ؟ ، دست ِ خودم نیست!
حتی هیچ شکایتی از ، این که بازیچه شدم نیست!
۱۳۸۹/۱/۶
۰۳:۵۴
جمعه
داوود عالیان
اگه از درد به خودم می پیچم ، مُبتلاتم ، بی تُو آهم هیچم
اگه میگم ماه ِ زیبام بدرخش ، به بزرگیِّ خودت من و ببخش
ردّ ِ پات و روی قلبم حک کن ، به صداقتم به جاش کم شک کن
من همونیَم که بودم ، تُو چطور؟ ، شُعلم و بدون ِ دودم ، تُو چطور؟
یخ ِ ذهنت رو بذار آب کنم ، چشمِت و خسته از این خواب کنم
تا ببینی نفسم در نمی آد ، تا نگی کاری ازم بر نمی آد
ناز ِ من ، نیاز ِ من ، باز برقص به ساز ِ من
بیا تو آغوش ِ ، تا همیشه باز ِ من
رُبع ِ قرنه تو خودم محبوسم ، ربع ِ قرنه که دارم می پوسم
بخدا صبوری هم حدّی داره ، عاشقت دیگه داره کم می آره
ناز ِ من ، نیاز ِ من ، باز برقص به ساز ِ من
بیا تو آغوش ِ ، تا همیشه باز ِ من
1388/12/19
01:14
چهارشنبه
داوود عالیان
پیاده بودم عاقبت ، رو دوش ِ غم سوار شدم
سنگر ِ قلبت شدم و ، شکار ِ تیغ و خار شدم
زنده ام از بی کفنی ، چی میشه دارم بزنی؟!
نگو می خوام باشی آخه ، مترسک ِ باغ ِ منی
به اون چه می خوام برسم ، دیگه نمی خوام برسم!
به کفشی که بازیچه ی ، ریگه نمی خوام برسم
مُفت به چنگش اومدم ، سرزنشم نکن دلم
نذار که این سرزنشا ، اضافه شَن به مشکلم
دلم دیگه به روم نیار ، کجای ِ کار ، لنگیده بود
کاشکی که چشمک زدنش ، رُو چشم ِ من ، ندیده بود
ارزشش و نداشت بَراش ، بمیرم و تب بکنم
تنهایی های ِ مَحضم و ، از اون لبالب بکنم
یاس بودم ، داس شدی! ، دشمن ِ احساس شدی
کابوس ِ لحظه هایی که ، دنبال ِ رؤیاس شدی
قهقهت و تو هق هقم ، سَر میدی و ، خیالی نیست
جواب و می خوام چه کنم ، وقتی دیگه سؤالی نیست؟!
به اون چه می خوام برسم ، دیگه نمی خوام برسم!
به کفشی که بازیچه ی ، ریگه نمی خوام برسم
1388/12/10
03:23
دوشنبه
داوود عالیان
وقتی سکوتم غرق ِ فریاد بود
خِش خِش ِ برگم در پی ِ باد بود
راهی به جز شکستنم نداشتم
وقتی خودم پا رو دلم گذاشتم
ناخوشی هام و تو خوشیم می دیدم!
نفس ، تُو بودی ، تُو رو کم کشیدم!
ببخش که عشق و کُشتم
وقتی که بود تو مُشتم
ببخش که تازه دارم
تُو رو به یاد می آرم!
فکرش و هم نکردی نازنینم
سُفره ی عَقدِت رو خودم می چینم!
خبر نداشتم روزی که می خندم
کمر به قتل ِ زندگیم می بندم
فکرش و هم نکرده بودم این جور
جون بکنم تا بشی از دلم دور
خبر نداشتم روزی که می خندم
کمر به قتل ِ زندگیم می بندم
1388/12/6
01:30
پنجشنبه
داوود عالیان
مثل اشکی که رو گونم می خَزه ، اشکی که گُناش همیشه مُحرَزه
تا که دیدی تو خودم وول می خورم ، گفتی سادَم ، آخه زود گول می خورم
چاله ها رو توی چاه می دیدم ، تو خودم حسرت و آه می دیدم
سنگ شدی تا که یه عمری شیشه شم ، تا همون شکسته ی همیشه شم
دل ِ من طاقت ِ دوریت و نداشت ، رفتی و هیچکسی ریش گِرُو نذاشت
دل ِ من طاقت ِ دوریت و نداشت ، رفتی و هیچکسی ریش گِرُو نذاشت
من ِ از من رونده ، کی ما رو سوزونده؟!
کی ما رو جزء خودمون ، اینجوری پیچونده؟!
سختمه سُفره ی دل رو پَهن کنم ، سُفرَش و بهتره که به تَن کنم!
کار ِ هر روزمه دل دل کردن ، کارای ِ سادَم و مشکل کردن
کسی نیست دلنگرون ِ دل ِ من ، آخه بی نام و نشونه دل ِ من
می دونستم عشقی که یک طرَفست ، اوّل و آخرِشم یعنی شکست
دل ِ من طاقت ِ دوریت و نداشت ، رفتی و هیچکسی ریش گِرُو نذاشت
رفتی تا به رفتنت خو بگیرم ، شایدم رفتی تا بی تُو بمیرم
من ِ از من رونده ، کی ما رو سوزونده؟!
کی ما رو جزء خودمون ، اینجوری پیچونده؟!
1388/11/28
02:46
چهارشنبه
داوود عالیان
چرا رفتی توی خواب ِ دیگرون
سایه ی بُریده از من ِ خزون
تا دونستی که دیگه رفتنیَم
شدی وای صیغه ی هر پیر و جوون
چی میشه تو جادّه های بی عبور
حس کنم دلت واسه من زده شور
پَرسه هات و حس کنم تو هر قدم
که دارم بر می دارم ، سنگ ِ صبور
همیشه وقتی بهت نمیرسم
طعم ِ تلخ ِ هِق هِقَم رو می چِشَم
کاش می دونستی بهم برمی خوره
که دیگه گوش نمیدی به خواهشم
چی میشه رها شَم از واژه ی کاش
بِشونَم یا که بشینه سر ِ جاش
چی میشه منم بتونم که بگم
آرزوم بود بگی عاشقم نباش
خواب ِ راحت به چشام نیومده
زُل زدن هام که تمومی نداره
نمی دونم چِمه و چه مرگِشه
عُمری که بی تُو دوومی نداره
فکرِشَم نکرده بودم که بِری
زیر ِ حرفت بزنی به سادگی
سایه ی بُریده از من ِ خزون
چی واسم گذاشتی جزء کَلافِگی
1388/11/19
02:46
دوشنبه
داوود عالیان
ایست ِ قلبی ، همه ی گذشته هام و یادم آوُرد
یادم آوُرد چه کسی یه عمری احساسم و آزُرد
تو مریض خونه دونستم ، زندگی یعنی نفس هام
حالا من بجزء نفس هام ، از خدام هیچّی نمی خوام
دوس دارم نور بشه تزریق ، تو رگای زندگیم
دوس دارم خَلأ نباشه ، تو فضای زندگیم
حالا که نزدیک ِ مرگم ، شور ِ بودن داره دل
داره از کابوس ِ مُردن ، بدجوری می باره دل
فکر می کردم تُو بری دنیا برام میشه قفس
تازه دارم می دونم حماقت ِ محض بود و بس
کاش دلم زودتر از این ها به ندامت می رسید
آخه خیلی دیر دونستم میشه بی تُو قد کشید
آره از خودکشی کردن ، نادِمم ولی چه سود
دارو تأثیرش و کرده ، بی صداس نبض ِ وجود
1387/9/5
22:19
سه شنبه
داوود عالیان
طرحي از آهو بكش نقّاش ِ شب
دل بكن از سايه ي خُفّاش ِ شب
رد شُو از امواج ِ وَهم آلود ِ شَك
تا نبيني قلب ِ پاكت خورد ، تَرَك
از صداي قطره اشكي نُت بساز
از سرود ِ لحظه هايت بُت بساز
دور شُو از آتشكده ، هيزُم نباش
طعمه ي چنگال ِ اين مردُم نباش
خودفريبي را به زانو در بيار
روي بام ِ خانه ات گندم نكار!
چشم وا كُن ، با غبار ، هر دَم بجنگ
جستجو كُن در خودت ، حسّي قشنگ
از تپش ، از نبض ِ دل ، غفلت مَكُن
با كسي غير از خودت ، وَصلَت مكُن!
زندگي را با خودت از سَر بگير
رَدِّ پايي جا گُذار ، در اين مسير
1387/12/14
13:18
چهارشنبه
داوود عالیان
بسوی مرزِ انتظار ، روانه میشوَم غبار
بادِ موافقم بِمُرد ، خدا برای من ببار
چه بی نشانه میشوم ، در این زمان ِ بی نشان
تا تُو همیشه غایبی ، چگونه گویَم که بمان؟
راه ، پُر از چاله و چاه ، چاه ، پُر از وسعت ِ ماه
ماه ، پُر از ابرِ کبود ، ابر ، پُر از هق هق و آه
یاس ، به داس شود دچار ، قلب ، به نِیزه های تیز
صلح شود مُرادف ِ ، واژه ی سنگین ِ ستیز
دگر بهار در خزان ، خلاصه میشود بِدان
چشمه همان لَجَن سَراست ، ماهی ِ در حسرتِ جان
قصیده بی مصرع و بیت ، غزلسرا قلم شکن
شاعرِ بی واژه و شعر ، شود حریفِ شعرِ من
عقربه ها منتظرند ، تا که تَلَنگُری خورند
تا بتوانند بِخَزَند ، از این سُکون ، دل بِبُرَند
پرنده همبسترِ سنگ ، صِید ، به دنبال ِ شکار
خاک ِ لَحَد همسفر ِ ، مُرده ی در فکرِ فرار
گَردَن ِ باریکِ جَنین ، تَنیده دُورِ بَندِ ناف
بَطن ِ کبودِ مادَرَش ، با لگَدَش خُورَد شکاف
در این دو روزِ زندگی ، ریشه شود دشمن ِ خاک
تشنه لبِ غرق ِ عطش ، کوزه شکست و گشت هلاک
غروب شبیهِ تُوست و تُو ، شبیهِ هر روزِ منی
چه ساده می تَوان که رفت ، به سوی اُوج ِ خُودزَنی
تُو را نظاره میکُنم ، در این خیال ِ ماندگار
پیاده ایُّ و من هنوز ، شریکِ اسبِ بی سَوار
1388/6/25
06:02
چهارشنبه
داوود عالیان
خداحافظ سلام ِ بي سرانجام
خداحافظ كلام ِ رو به اِتمام
خداحافظ ، خدا پُشت و پناهِت
بمونم يا نمونم چشم به راهِت؟
خداحافظ دليل ِ بودن ِ من
بكُن رخت ِ عَزات و بر تن ِ من
دلم خوش بود تُو رو دارم ، ولي نه
دلم خوش بود شدي يارم ، ولي نه
چرا
قِسمت نشد با من بموني
من و از اين تَلاطُم ها بِروني؟
براي رفتنت زود بود و رفتي
دل ِ من بي تُو مي فَرسود و رفتي
خدايا غِيرتم كو؟ مُرده انگار!
چقد سخته فراموش شَم به اجبار
خدايا حَقَّم و از كي بگيرم؟
خدايا راحتم كُن ، كاش بميرم
دلم بي طاقت و من ، مات و مَبهوت
غرورم خُفته انگاري تو تابوت
چه تلخه بي صدا هي گريه كردن
به رويا و به سايه تكيه كردن
شكست خوردم ديگه بازي تمومه
يه دنيا بغض ِ حسرت تو گَلومه
خداحافظ نَبَرد ِ خانمان سوز
خداحافظ ، شدي پيروز ِ پيروز
حريف ِ فاصله ديگه نميشم
بخند غصّه بخند غصّه به ريشَم
صداي ِ خورد شدن هام و شنيدي؟
زَوال ِ پِيكر ِ سَردم رو ديدي؟
خداحافظ ، گذشته ، حال و فردا
مَحاله گمشده روزي شِه پيدا
خداحافظ هوس ، احساس و بوسه
تُو رفتي تا دلم در من بِپوسه
چقد سخته ببيني غرق ِ آهي
شدي مَحبوس ، اگرچه بي گُناهي
ببيني يارت همخونَت نميشه
ديگه هَمبِستَر ِ شونَت نميشه
چقد سخته تو اوج ِ بي قراري
نتوني از غم ِ دوريش بباري
نفهمي يارت الآن در چه حاله
بِهِش خوش ميگْذره يا هي مي ناله
چقد سخته نفهمي چِت شده باز
نفهمي كِي نهايت ميشه آغاز
نفهمي دلخوري يا بي خيالِش
چه حالي داشته تو روز ِ وِصالِش
دارم از دست ميرم ، خوش به حالم
تُو رفتي تا بميرم ، خوش به حالم
بميرم تا نبينم با كي هستي
كي و داري شب و روز مي پرستي
درختم ، بي ثَمَر ، بي ريشه و برگ
خدا صبرم بِده حتي پس از مرگ
خداحافظ براي بار ِ چَندُم
خداحافظ ولي از جات نخور جُم
شب و روزم شده تاريك ِ تاريك
شدن ابرا بِهِم نزديك ِ نزديك
دارم مي پاشَم از هم ، نيمه جونم
خداحافظ بهار ، ديگه خزونم
خدايا سرنوشتم بَد رقم خورد
دل از اين سرنوشت حالِش به هم خورد
چه فرقي داره بودن يا نبودن؟
از اون چشمي كه سَهمَم نيست سُرودن؟
خدا از سرنوشت و سرگذشتم
دلم مي خواد بگم ديگه گذشتم
دلم پُشت ِ سَرِش حرف و حديثه
داره رَنجنامه هاش و مي نِويسه
ديگه آغوش ِ تُو سَهم ِ تَنَم نيست
ديگه عَطر ِ تُو توي ِ پيرْهَنم نيست
ديگه
تنها شدم تنها و بي كس
خداحافظ خداحافظ از اين پَس
زبونم ناي ِ چرخيدن نداره
شايد حرفي واسه گفتن نداره
همون بهتر كه لال موني بگيره
بگيره تا نَگه بي تُو مي ميره
نميشه باورم عشقم حروم شد
قرار و رابطه ، اين جور تموم شد
حواسَم پَرته از بَس توي فكرم
خداحافظ ديگه فكراي ِ بِكْرَم
ديگه دستات توي دستاي من نيست
ديگه مرهم واسه زخماي من نيست
ديگه مال ِ يكي ديگَست ، مي دونم
خداحافظ دل ِ غرق ِ جُنونم
تُو رو تا بي نهايت خواسته بودم
نديدي از غرورم كاسته بودم؟
نديدي يا نمي خواستي ببيني؟
دلم خوش بود به پاي ِ من مي شيني
دارم جون مي كَنم ، تا جون بگيري
دُو روز ِ عمرت و ، آسون بگيري
نمي خوام مثل ِ من از هم بپاشي
واسم فرق داره باشي يا نباشي
مي سوزم تا به ساختن خو بگيري
واسَت حرف در نيارَن توي ِ پيري
خداحافظ ، خدامون و چه ديدي ؟
شايد مَأيوس بشم از نااميدي!
دلم شور ِ تُو رو مي زد هميشه
تُو خوب بودي ولي من بَد هميشه
نشد قَدر ِ تُو رو جونم بدونم
خداحافظ نمي تونم بدونم
دارم با سايه هام ، همراه ميشم
دارم وابسته ي ، اين آه ميشم
بايد كاري كُنم ، امّا چه كاري؟
هنوز توش موندم اي ذهن ِ فراري
آهاي اي شَنبه ي از ياد رفته
شبيه ِ جُمعه هاست روزهاي ِ هفته
نه
خورشيدي نه ماهي نه ستاره
بجُزء ابر ، آسِمون چيزي نداره
مُصََمَّم بودم و اصرار ، بي جاست
ته ِ خط اي خدا ، انگار اينجاست
نمي دونم كه سَنگَم يا كه شيشه
نمي دونم چرا حاليم نميشه
به چي دل خوش كُنم وقتي خوشي نيست؟
ديگه راهي بِه غيرازخودكُشي نيست
خداحافظ
نفس هاي ضعيفم
خداحافظ نشو ديگه حريفم
برام
تكراريه ، بودن ، سرودن
نتونستن غم و از خود زُدودن
نمي
خوام باشم و هر دم ببينم
هنوزم غايبي تو سرزمينم
اگه
گُل بود كه خارِش سهم من بود
سزاوار ِ خَراش ، اين جسم من بود
گل ِ بي خار وجود داره؟ نداره
خداحافظ وجود ِ پاره پاره
هنوزم تا هنوز شعر مي نويسم
هنوزم زير ِ چَتر ، همواره خيسَم!
رهام كردي ، شدم زندوني ِ خود
شدم واي شاهد ِ ويروني ِ خود
تمومم
كُن غروب ِ ناتمومم
تمومم كُن حرومم كُن حرومم
بجزء مُردن ندارم آرزويي
خداحافظ دُو رنگي ُّ و دُو رويي
داره جون مي كَنه قلبم تو سينه
آخه تنهاترين تفريحْش همينه
فقط اونه كه مي دونه چي ميگم
اگه حتي بهش هيچّي نميگم
نميشم رو به راه ، حتي يه لحظه
هدر رفتن واسه من ديگه فَرضه
هدر ميرم بدون ِ مَكث و تَأخير
مي جوشم تا بشم هر لحظه تَبخير
اگه شيشَم تُو سنگ باش ، مشكلي نيست
ديگه مِيلي براي همدلي نيست
خداحافظ ، تموم ِ حرفم اينه
خداحافظ بدون ِ بغض و كينه
شايد دركم كُني يا شايَدَم نه
از عشقت كم كُني يا شايَدَم نه
مهم نيست خواب ِ كي رو ديده باشم
مهم اينه نتونم ديگه پاشَم
خدا رو خوش ميومد خون ببارم؟
همون روزي كه رفتي از كنارم
خداحافظ به جُرم ِ رفتن از ياد
خداحافظ اسير ِ ديگه آزاد
به من چه طَفره ميري از سوالم
به من چه قلب ِ تُو ، شد بي خيالم
به خوشبختي رسيدي خوش به حالت
ازم آسون بُريدي خوش به حالت
دارم حس مي كُنم بي باده مَستي
توي آغوشِشي چشمات و بستي
داري از بوسه هاش پُر ميشي انگار
خيالي نيست ، خداحافظ به ناچار
خيانت نيست ، اين رسم ِ زَمونَست
نشد ما شيم ، اينا حرفه ، بَهونَست
الهي كه به پاي ِ هم بشين پير
نَشين بازيچه ي تغيير و تقدير
سَر و سامون گرفتي خوش به حالت
دوباره جون گرفتي خوش به حالت
چرا سَر روي زانوهام بذارم؟
بايد دركت كُنم راهي ندارم
نبايد هي بگم اين مُنصِفانَست؟
آخه اين طعنه هاي كودَكانَست
حقيقت رو نبايد مُنكِرِش بود
آخه انكار نداره ديگه هيچ سود
تُو رفتي تا حقيقت رو ببينم
تا هي بي خود به پاي تُو نَشينم
برم هر جا دلم خواست ، بي تُو اين بار
برم تا هي نَشَم درگير ِ تكرار
خدا حِفظِت نكرد باد ِ موافق
خداحافظ ، زمان ِ بي دقايق
بايِستي ياد بگيرم بي وفا شَم
از عشق و از دلم گاهي رَها شَم
به ريشَم كم نخنديدي زمونه
مهم نيست و ولي يادت بمونه
كه ظالم بودي ، با مظلوم نمايي
هميشه بُرده بودي راه به جايي
تقاص ِ كارِت و پس دادم هر بار
زبونم لال ، خدايا خوابي انگار
نديدي يا نمي خواستي ببيني؟
چي آوُرده به روزَم اين زميني
خدايا روت حساب باز كرده بودم
با اسمت عشق و آغاز كرده بودم
هَوام و داشته بودي؟ نه نداشتي
تُو هم رفتي من و تنها گذاشتي
تُو هم باور نكردي هر چي گفتم
نمي خواستي بفهمي چي شِنُفتم
ببخش كه انتقاد كردم دوباره
گُناهام و زياد كردم دوباره
جوونيم و گذاشتم پاي حرف و
سَرَم رو كرده بودم زير ِ برف و
نمي ديدم ، نمي خواستم ببينم
كه حرف ، باد ِ هوا بود نازنينم
تموم شد عشق و عشق پايان ِ من شد
حواسم كاتب ِ دوران ِ من شد
جووني كردم و اُف بر جووني
خداحافظ پري ِّ آسموني
1388/10/16
22:53
چهارشنبه
داوود عالیان
به چه مي انديشيم؟ ، به هدر رفتن ِ وقت؟
به رقم خوردن ِ آه؟ ، به سياه بودن ِ بَخت؟
به چه بايد خنديد؟ ، به سكوت يا فرياد؟
به شروع يا پايان؟ ، يا به رفتن از ياد؟
ما جوان ، ما بي جان ، فكرهامان عُريان
بَرده ي تقديريم ، طُعمه ي چَشم ، قُربان
از چه راه بايد رفت؟ ، از چه راهي برگشت؟
از چه رو بايد بود؟ ، بود و از خود نَگْذَشت؟
روزِمان تاريك است ، به سقوط نزديك است
گَردَن ِ كَج شُده مان ، همچُو مو باريك است
ديده هامان گِريان ، گونه هامان خونين
سالميم يا هستيم ، جزيي از مَعلولين؟
هم نشستيم در سوگ ، هم به صبر چشم دوختيم
در زمان ِ ساختن ، همچنان مي سوختيم
از خودم مَأيوسَم ، در خودم مي پوسَم
چشم ِ من بي سو شد ، آخرين فانوسَم
دل به فقدان ِ نفَس ، خو گِرِفتَست ديگر
زندگي يعني فيلم ، من و ما بازيگر
اين سِكانس ِ آخر از ، آخرين فيلم ِ مَنَست
ساده از ياد رفتن ، اين سرانجام ِ هَمَست
1388/10/7
23:01
دوشنبه
داوود عالیان